کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟

سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟

 

مرزها، سهم زمین اند و تو اهل آسمان

آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

 

مرز ما عشق است؛ هرجا اوست آن جا خاک ماست

سامرا، غزه، حلب، تهران، چه فرقی می کند؟

 

قفل باید بشکند؛ باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟

 

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست

بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی می کند؟

 

شاعر: سیدمحمدمهدی شفیعی

 

سال هاست وقتی به بیمارستان شریعتی می روم محل کارم با اموات تداخل دارد! یک بار یخچال سردخانه موقت کنار بخش مراقبت های دارویی است، یک بار سجاده نمازمان را جایی پهن می کنیم کنار قفسه ای که در آن کاور اموات را قرار داده ایم، یک بار سر شب خود میت زبان بسته را وسط راهروی بخش ما رها کرده بودند چون کلید سردخانه را همراه نیاورده بودند، و پیش آمده که با تخت حامل میت وارد آسانسور شده ایم و...

 

من درس عبرتم را گرفته ام. به ویژه بعد از آن "زورگیری معمولی"! و این شعر چه خوب حس مرا منتقل کرد! خداوند شاعر و پدر و مادرش را رحمت کند انشاءالله!

و

عزم سفر کرده ایم

مرد عزیمت کجاست؟!