ناصر خسرو

رفته بودم دفتر دادستانی کل کشور. با نامه ای در دست... .

کمی آن طرف تر از آن کاخ که ازش "داد" می گسترانند ساختمانی است مربوط به شرکت مخابرات. نفس این ساختمان موضوع نیست. موضوع صف درازی است که از ابتدا تا انتهای طول این ساختمان را در بر گرفته. صف قاچاق چیان دارو ...

چندی پیش در کابینه ی نهم ریاست جمهوری برخوردی با این موضوع رخ داد. اما نه یک برخورد کارشناسی و حرفه ای. بل برخوردی سطحی و چشم پرکن. با حور وزیر محترم بهداشت و نمایندگان محترم پلیس علمی و کارشناس و متعهد!!

چند وقت بعد از آن مسئولین امر ادعاهای مضحکی در این موضوع کردند: ناصر خسرو دیگر وجود ندارد.

و ما که این دروغ مسخره را گوش زد کردیم (به صورت تلویحی در بند دوم این(+) نامه) هنوز هم داریم تاوانش را می دهیم. مثل این که آدم های متصل به آن مسئولین حتی واحدهای درسی ما را حذف کنند!! فحاشی و ... بماند.

از دادستان ایران خواستم تا با این موضوع برخورد شود. یا دست کم دستوری صادر شود. یا نه دست کم تر بررسی شود. تلفن دادم. اعلام آمادگی کردم. و گفتم طرح دارم.

حالا یک ماه می شود. یا بیش تر حتی. اما خبری نیست...

شهیده

دوستی دارم به نام سید محسن. و او همسری داشت سیده. و آن ها فرزندی در راه داشتند...

چند روز پیش این جمع سه نفره در راهی آشنا تصادف کردند. راه مشهد الرضا. همان جا که علی صفایی حائری و ابوترابی پرکشیدند (درست در همان حوالی) اما کک هم نگزید مسئولان را. 

سید محسن از اثر این تصادف زخمی و کوفته شد. فرزندش به دنیا آمد و همسرش ...

در خبر است که مادری که از وضع حمل برود شهید است...

دوستان گفتند همسر سید محسن را آن گونه تششع کردند که شهدا را. و طول صف تشییع کنندگان چند ده متر بوده است.

درست نمی دانم علت رفتن همسر سید محسن جراحات تصادف بوده یا تولد فرزندش. اما او مادری بود که اولین روز مادری که مادر بود را ندید. وپنج شنبه شب دفنش کردند تا حساب نداشته باشد و تا برود پیش مادر شهیده اش خانم فاطمه زهرا عصمت الله الکبری و حجت الله علی الحجج...

کاش بنیادی بود به نام بنیاد "مادران شهید"

و بنیاد شهید خودمان لیاقت هیچ کاری را ندارد برای شهدا. اگر داشت به همین خانواده های شهدا می رسید. این "مادران شهید" را هم فقط خدا قدردان است...