تبليغاتX
!فیلتر نیست
رفته بودم دفتر دادستانی کل کشور. با نامه ای در دست... .

کمی آن طرف تر از آن کاخ که ازش "داد" می گسترانند ساختمانی است مربوط به شرکت مخابرات. نفس این ساختمان موضوع نیست. موضوع صف درازی است که از ابتدا تا انتهای طول این ساختمان را در بر گرفته. صف قاچاق چیان دارو ...

چندی پیش در کابینه ی نهم ریاست جمهوری برخوردی با این موضوع رخ داد. اما نه یک برخورد کارشناسی و حرفه ای. بل برخوردی سطحی و چشم پرکن. با حور وزیر محترم بهداشت و نمایندگان محترم پلیس علمی و کارشناس و متعهد!!

چند وقت بعد از آن مسئولین امر ادعاهای مضحکی در این موضوع کردند: ناصر خسرو دیگر وجود ندارد.

و ما که این دروغ مسخره را گوش زد کردیم (به صورت تلویحی در بند دوم این(+) نامه) هنوز هم داریم تاوانش را می دهیم. مثل این که آدم های متصل به آن مسئولین حتی واحدهای درسی ما را حذف کنند!! فحاشی و ... بماند.

از دادستان ایران خواستم تا با این موضوع برخورد شود. یا دست کم دستوری صادر شود. یا نه دست کم تر بررسی شود. تلفن دادم. اعلام آمادگی کردم. و گفتم طرح دارم.

حالا یک ماه می شود. یا بیش تر حتی. اما خبری نیست...

+ نوشته شده توسط محمود خرم آبادی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:40 |
دوستی دارم به نام سید محسن. و او همسری داشت سیده. و آن ها فرزندی در راه داشتند...

چند روز پیش این جمع سه نفره در راهی آشنا تصادف کردند. راه مشهد الرضا. همان جا که علی صفایی حائری و ابوترابی پرکشیدند (درست در همان حوالی) اما کک هم نگزید مسئولان را. 

سید محسن از اثر این تصادف زخمی و کوفته شد. فرزندش به دنیا آمد و همسرش ...

در خبر است که مادری که از وضع حمل برود شهید است...

دوستان گفتند همسر سید محسن را آن گونه تششع کردند که شهدا را. و طول صف تشییع کنندگان چند ده متر بوده است.

درست نمی دانم علت رفتن همسر سید محسن جراحات تصادف بوده یا تولد فرزندش. اما او مادری بود که اولین روز مادری که مادر بود را ندید. وپنج شنبه شب دفنش کردند تا حساب نداشته باشد و تا برود پیش مادر شهیده اش خانم فاطمه زهرا عصمت الله الکبری و حجت الله علی الحجج...

کاش بنیادی بود به نام بنیاد "مادران شهید"

و بنیاد شهید خودمان لیاقت هیچ کاری را ندارد برای شهدا. اگر داشت به همین خانواده های شهدا می رسید. این "مادران شهید" را هم فقط خدا قدردان است...

+ نوشته شده توسط محمود خرم آبادی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:45 |

بسم الله الرحمن الرحیم

الی بیت المقدس

کاروانی بود به این نام. که آمد به ایران(+)و از این جا به ترکیه (+) و تا حالا که می نویسم به سوریه رسیده است (+). اما وقتی به تهران آمد:

پیامک آمد. از مرتضی کیا:

سلام

استقبال ماشینی از کاروان الی بیت المقدس در حرم امام با پرچم فلسطین

حرکت: جمعه 7 شب دفتر امت واحده چهار راه ولی عصر خ رشت شما میاید؟

رفتیم. من و بانو! تنها زن تهرانی که برای استقبال از این کاروان آمده بود. (خانم دیگری را ندیدیم)

همه چیز مثل همیشه بود: بودجه ی شخصی امت حزب الله ماشین های شخصی امت حزب الله پرچم های فلسطین بر افراشته شده از پنجره ی ماشین ها به دست امت حزب الله کاغذهایی که چسبانده بودیم به ماشین هایمان و واکنش های اندک مردم به آن ها و کمی هم زاد پنداری و بیش تر بی تفاوتی و بی مهری و گاهی توهین و تمسخر... مثل همیشه!

دم حرم کمی درگیر شدند رفقا تا راهمان دادند. حدود 9 شب بود و خسته بودند جهادگران مسافر در اتوبوس ها. اما پایین آمدند و شعار دادند عده ای شان.

و جالب آن که جو "شیعه" حاکم بود... شیعه ی علی بن ابی طالب.

بیرون رفتیم. به سمت هتل هویزه در خیابان طالقانی. اواسط راه بود و هنوز درست و حسابی وارد شهر نشده بودیم که صحنه ی عجیبی دیدیم. ما و مسافرها: پلیسی جلو یکی از ماشین های کاروان پیچیده و اسلحه گذاشته بود در دهان یکی از رفقا! که چرا ایست داده ام توقف نکرده ای. ماشین سرکاروان بود به گمانم...

و سهم حزب الله از شهر نشینی، مظلومیت است...

اما نگذاشتیم باطل پیروز شود. پلیس متعهد که مثل ... ترسیده بود از اتحاد امت واحده، جمع کرد کاسه و کوزه را و دم بر کول در رفت!

فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ (سوره ی مبارکه مائده آیه ی شریفه 56)

. عدالت، مظلوم تر از مظلوم است! چون پشتیبان مظلوم، عدالت است. اما پشت عدالت خالی است که مظلوم، مظلوم می ماند.

حتی مظلوم حاضر به حمایت از عدالت نیست...

. از کسی مطلع شنیدم که تنها 4 درصد از مردم کشورمان در جنگ شرکت کرده اند.

. ... (دهن بندم که خاموشی صواب است.)

+ نوشته شده توسط محمود خرم آبادی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 12:2 |
جنبش  وبلاگی حمایت از طلبه سیرجانی