یک زورگیری معمولی!

حالا که دارم این متن را می­ نویسم، هنوز آثار زخم دست راستم به طورکامل از بین نرفته و هنوز در ساعد و بازوی چپم آثار کبودی مشهود است و دردی گاه و بی­گاه به سراغم می­ آید. چهارشنبه هفته گذشته بود که داشتم با موتورسیکلت خودم به محل کارم (بخش مراقبت­های دارویی بیمارستان شریعتی) می­ رفتم که آن اتفاق افتاد...

به انتهای خیابان روشندلان (روبه­ روی ایستگاه متروی دروازه شمیران) که می­ رسی، یک چراغ چشمک­ زن هست که بعد از آن درست می­ افتی وسط خیابان انقلاب؛ که اگر اصلی­ ترین خیابان تهران نباشد، دست­ کم یکی از مهم­ ترین خیابان­ ها به حساب می­ آید. درست همین­ جا بود که آن حادثه اتفاق افتاد:

صدای داد و فریاد کسی از سمت راست تقاطع به گوش می­ رسید. به نظر می­ رسید مال­ باخته­ ای در حال استغاثه به مردم باشد برای گرفتن دزد. فقط صدا می­ آمد و نتوانستم کسی را ببینم. در ادامه مسیر به ضلع شمالی خیابان انقلاب وارد شدم. صدا نزدیک­ تر شد و چند نفر سراسیمه از کنار من رد شدند که­ یکی­ شان زمین خورد. چون سواره و در حال حرکت بودم توانستم از کنارشان رد شوم. کمی جلوتر ایستادم. دزد بود! برایش زیرپایی گرفته بودند. گوشی موبایل از دستش افتاد و صاحب گوشی آن را برداشت و پا به فرار گذاشت. یک­باره سارق دست به چاقو برد و با فحاشی و ارعاب، صاحب مال را دنبال کرد. آن مرد، وحشت­ زده گریخت. من که کنار خیابان ایستاده و بهت زده این صحنه­ را می­­ دیدم ناگهان متوجه شدم سارق مسلح به چاقو دارد به طرفم می­ دود. دنده را چاق کردم تا به خیال خودم از محل بگریزم که روبه رویم صحنه عجیبی نقش بست: دونفر از هم­دستان سارق خیابان را بسته و یکی­ شان با چاقویی به همان بزرگی داشت از روبه رو به سمت من حمله می­ کرد! و این درست هم­زمان شده بود با اشاره­ ها و فریادهای سارق اولی که داشت با چاقو از پشت سرم حمله می­ کرد و من را به هم­دستانش نشان می­داد... . شجاعانه فرار را بر قرار ترجیح دادم! به چپ کشیدم تا از زیر پل فرار کنم که ناگهان پر فرمان موتور به پایه پل گرفت و کمی جلوتر نقش زمین شدم. بعد از چند متر سکندری خوردن روی موتور و کشیده شدن روی زمین، متوقف شده و توانستم روی پا بایستم. در همین حین چهار زورگیر مسلح با دو موتورسیکلت 125 از کنارم رد شده و رفتند.

موتور را به پا کردم و روی پله سرویس بهداشتی زیر پل نشستم. لباس­هایم پاره شده بود و درد تازه داشت شروع می­ شد. تازه فهمیدم به طور غیر مستقیم توسط زورگیرها آش و لاش شده­ ام. اولین چیزی که به ذهنم رسید تماس با پلیس بود. 110 را گرفتم و گزارش دادم. نمی­ دانم چقدر گذشت که سمند پلیس را دیدم. چون درد دیگر اجازه حرکت نمی­ داد، به همان حالت نشسته برایش دست تکان دادم. جالب بود! چراغ زد و رفت! انگار که دوستش را کنار خیابان دیده باشد...

مرکز فوریتهای پلیسی 110 خودش اورژانس را خبر کرده بود. کمی بعد، اورژانس که آمد، پشت سرش یک موتورسوار پلیس رسید. با خودم گفتم حتما آن خودروی سمند، مامور رسیدگی به موضوع من نبوده و این پلیس موتور سوار را برای رسیدگی شکایت من فرستاده­ اند. گویا اشتباه می­ کردم. چون انتظار داشتم برای بررسی موضوع، دست کم از روی موتور پیاده شود. اما خب ظاهرا انتظار بی­ جایی بود. وگرنه ماموران انتظامی که آن­قدرها هم سر به هوا و سهل انگار نیستند که حتی از زیر بار گزارش کردن خشک و خالی یک زورگیری معمولی در بروند!

یاد شش سال پیش افتادم. وقتی تازه از مکه برگشته و موهای سرم را حلق کرده بودم. (به زبان خودمانی: کچل کرده بودم!) حدود نیمه شب که پس از یک روز پرکار به خانه برگشتم، متوجه شدم کلید خانه همراهم نبوده و فقط کلید درب حیاط را همراه داشتم. وقتی به مقصد دیگری از حیاط بیرون آمدم با گشت انتظامی محل روبرو شدم که داشت خیابان ما را خلاف می­ آمد به داخل که جلوی من را گرفت. آن شب گشت متعهد پلیس انتظامی که بعدها به گفته خودشان به خاطر سر کچلم! (البته از زیر کلاه) به من مظنون شده بود، با فحاشی و کتک­ کاری من را از پشت دیوار خانه­ مان به کلانتری برد و حتی حاضر نشد کارت ملی و مدارک شناسایی من را ببیند؛ چه برسد به این­که بگذارد من درب حیاط را باز کنم و او صحت ادعای من را در رابطه با ساکن محله بودن بیازماید. مدارکی که همراه داشتم، نشان از تحصیل من در مقطع دکترای عمومی دانشگاه علوم پزشکی تهران بود و محل کارم (بیمارستان شریعتی) را می­ شد از توی آن­ها فهمید... . آن شب تا حدود ساعت 3 صبح، من و گشت متعهد محله­ مان در کلانتری بودیم و خب حتما در طول مدتی که گشت در حال گیر دادن به من کچل! در کلانتری بوده، خود خداوند عالم -مثل همیشه- محافظ جان و مال مردم در برابر زورگیرها و دزدها بوده­ است! و مطمئنا آزادی آن شب من از کلانتری هیچ ربطی به حرف­هایم نداشت که گفتم "من در قوه قضائیه فامیل دارم."! آن شب مثل همیشه، کادر محترم پلیس، پس از تحقیقات گسترده و بازجویی یکی دو ساعته از یک مظنون ظاهرا خطرناک و البته کچل! دریافته بودند که باید او را (که من باشم) رها کرده و به گشت موثرشان در محله ادامه دهند! و مانع ایجاد بی نظمی توسط سایر کچل­ها در محله شوند...

البته هیچ انتظاری هم ندارم که تماس اخیر من، در چهارشنبه هفته گذشته، در سامانه 110 ثبت شده و باقی مانده باشد. یادم هست یک بار که با دوستان دانشکده حقوق، مستنداتی از پرونده استات اویل را به دادسرای تهران بردیم، هفته بعد در کمال ناباوری دیدیم که مدارک گم شده­ است! آن که مداک را گم کرده بود، یک آدم بود و با شعور بود! چه انتظاری از سامانه کامپیوتری 110 باید داشت؟! آن سامانه که آدم نیست، کامپیوتر است؛ بی شعور است!

در هر حال پس از ارجاعم توسط اورژانس تهران به بیمارستان سینا و عکس و آزمایش و معاینات اورژانس، فهمیدم که موضوع فقط یک زورگیری معمولی بوده است! چرا که مشکل شکستگی ندارم. هرچند به علت آسیب عضلات و تاندون­ ها، 10 روز استراحت پزشکی گرفتم که هنوز تمام نشده­ است. آن پلیس خبره هم حتما در همان نگاه اول همه اینها را که ما به زور در آینه دیدیم، در خشت خام دیده بوده است و نتیجه گرفته که برای یک زورگیری معمولی این­طوری، گزارش لازم نیست؛ زورگیری هم زورگیری­ های قدیم...!


پی نوشت: این مطلب را با تاخیر در وبلاگ بارگذاری کردم.

 


 

+ نوشته شده توسط محمود خرم آبادی در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ و ساعت 2:54 |